گوش هاي تان را بگيريد
مي خواهم سكوت كنم
... فرهاد سپیدکار
ایستاده مردن بهتر از زانوزده زیستن است
.... آلبرکامو
دیروز یک قفس،امروز یک آسمان
پیشرفت کرده ام!
....کریستین بوبن،دیوانه بازی
سفرکنیم وببینیم!
تمام مزرعه از خوشه های گندم پر
وهیچ دست تمنا
دریغ!سنبله ها را درو نخواهدکرد
دروگران همه پیش از درو درو شده اند.
.....حمیدمصدق
ای کاش
تاشیشۀ دریچۀ این خانه بشکند
سنگی زدست کودک کوچک رها شود
ای کاش
دست ستم کشیده به سنگ آشنا شود
...حمید مصدق
شانس من فروکش کرده است
میگوها و تک سیگارها رابشمار
و ویرانی را تفسیر کن
چوب کبریت های سوخته خودت و مرا
اینجا و آنجا بگذار
صلیب وار
برای ملاقات با فاجعه ...
.....گونتر گراس،کتاب عشق زنان سنگی،ترجمه چسیتا یثربی ص44
جنب و جوشی در این عبارت ممنوع وجود دارد:
«دیگر هرگز بدون قدرت اعتراض نمی کنیم»
.....گونتر گراس،کتاب عشق زنان سنگی،ترجمه چسیتا یثربی
......پابلو نرودا
من و تو
هر یک به سهم خود
سوخته ایم و ساخته ایم
امیدها و زمستان هامان را
با هم قسمت کرده ایم
و زخم ها خورده ایم
تنها نه از دشمنان خونی
که نیز از دوستان دشمن خو(و این زخم چه دردناک تر است)
اما در این احوال
انگار نه طعم نان بهتر شده نه کتاب من
ما زندگی می کنیم و آمار و ارقامی فراهم می آوریم
که درد هنوز از آن بی بهره است
همچنان به عشق عشق می ورزیم
و به سهم خودمان
بی هیچ پرده پوشی
دروغگویان را به خاک می سپاریم
و با آنان که حقیقت را می گویند
زندگی می کنیم...
از شعر پایان آواز قایقران،ترجمه عبدالله کوثری
یک کشیش کاتولیک به نام پدر یوزف مولردر ژوئیه 1944به جرم ذکر لطیفه ای
درباره هیتلر محکوم به اعدام شد:«سربازمجروحی دربسترمرگ درخواست کرد
که یک بار و برای بار آخر کسانی را که جانش را فدایشان کرده است ببیند.
پرستارها تصویری ازهیتلرآوردندوآن را درسمت راستش قراردادند بعد تصویری
ازمارشال گورینگ را آوردندوآن را درسمت چپ اش گذاشتند.آن وقت گفت حالا
می توانم مثل عیسی مسیح در میان دو جانی بمیرم»
... ص252 از کتاب زنان بر صلیب شکسته
وقتی کمی دورتر
تمامی جهان این است
که آدم به حوا سیب میدهد
همین نزدیکی
هنوز تمامی گناه این است
که در آغوش تو آرام گیرم
و بگویم چه خسته ام
از شنیدن جنگل که تبر...تبر میمیرد
....گراناز
برهنگی بیماری عصرماست.تن تو باید مال کسی باشد که روح اش را برای
تو عریان کرده است.
دل به زیب و زیور نبند. بزرگ ترین الماس این جهان آفتاب است که هر روز
برگردن همه ما می درخشد.
از نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین....
در ساعتی که الیاس پیامبر کارد به استخوانش رسیده بود به تضرع ازباریتعالی
خواست که مرگ اش بدهد.خداوند اورا به سرکوه بلندی برد،آنگاه طوفانی چنان
سهمناک برخواست که کوهها را ازهم شکافت و سنگها را درهم شکست.اما این
توفان سهمگین،خدا نبود.پس ازطوفان زمین بنای لرزیدن نهاد،اما این زمین لرزه
هم خدا نبود.پس از زمین لرزه حریقی عظیم افروخته شد ولی این حریق نیزخدا
نبود.پس در سکوت صدای وزش نسیم آمد. صدای برگ ها....و در کتاب مقدس
نوشته شده آن صدا خداوند بود.
....ص333،از کتاب نان و شراب، مترجم:محمدقاضی
نوشته هایم وداعی بود با تو که عمدا به درازا کشیده بود، وداعی
که هرچند ازجانب توتحمیل شده بود ولی درمسیری که من مشخص
کردم جریان یافت...ص65
پرواز به میانه انوار آفتاب لازم نیست ولی باید دست کم به مکان
منزهی در روی این کره خاکی خزید که گاه خورشید به آنجا بتابد
و آدمی را کمی گرم کند...ص73
آنچه در نظر تو معصومیت است می تواند برای من گناه به شمار
آید و آنچه که برای تو هیچ گونه عواقبی به بار نمی آورد میتواند
تخته تابوت من باشد...ص74
این نگرانی ها در حکم کرم هایی هستند که می توانند کار جسد را
به آخر برسانند...ص81
...فرانتس کافکا،ازکتاب نامه به پدر،ترجمه منوچهرفکری ارشاد
...... جبران خلیل جبران
پیش از تمام شدن سال می آیی
پیش از تمام شدن ماه
پیش از تمام شدن هفته
پیش از تمام شدن این روز
پیش از مرگ این لحظه
پیش از این که به گریه بیفتم
سرانجام می آیی
پیش از این که این شعر به پایان برسد
تو پیش از عشق
تو پیش از مرگ
تو زودتر از همه خواهی رسید!
مثل فاسقی دنبال روزها افتاده ایم
گاهی
به مصرعی می مانیم روی لب ها
که کسی نمی تواند ادامه اش را پیدا کند و بخواند..ص44
-------------------------------
چشمهایت
چشمهایت
چشمهایت
چه در زندان باشم
چه در مریض خانه
به دیدن ام بیا!...ص95
-----------------------------
...ناگهان روزی می آید
که سنگینی ردپایم را در درون ات حس کنی
ردپاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هرچیزی طاقت فرساتر خواهد بود...ص48
---------------------------------
درست در موقع رفتن
کارهایی دارم که باید تمام کنم
درست در موقع رفتن
..... ناظم حکمت، کتاب یک کاسه عسل،ترجمه رسول یونان
بدرقه
آن روز اگر
دریایی ریخته بودم
حالا خشک شده بود
آن روز مگر
کاسه آبی بیشتر ریختم
پشت سرت؟
می دانم!
نخواهی آمد
وآبهای جهان
در گودی جاپایت
خشک خواهد شد
...حمیدرضا شکارسری
کام تلخ و نگاه تلخ و آه تلخ
به آب کدام اقیانوس
رویایت را
شیرین کنم..؟
………….
بنشین کنارخاطره ها
دست ات را حائل کن
که فرو نریزندت.
.... حال
چراغ زرد شده بود
من اما
هنوز نمی دانستم
چگونه
از چشم هاتی سبز تو
باید عبور کرد.
....................................
...در وعده گاه
که می گوید
که می گوید
که هیچ کس نیست
دروعده گاه
زمان ایستاده است
بهرام رحیمی،ازکتاب وقتی هرعابر یک ایستگاه باشد

مایاکوفسکی
ولادمیر مایاکوفسکی شاعر درام نویس و فتوریست(طرد سنت و رسوم معمول)انقلابی روسی در 34 سالگی به ضرب گلوله و با علتی نامعلوم به زندگی خود پایان داد، پیش از مرگ بر برگه ای نوشت:
« برای همه...... می میرم.»
وی در شوروی بزرگ ترین شاعر دوره انقلاب لقب گرفت.
..... تو امروز
امروزبا دهانی نغمه سرمی دهی
که فردا با تنی نغمه سرمی دهی
ودیگرروز
درآهنی نغمه سر می دهی.
نتوانستم آواز بخوانم
وبوسیدمت....
.... بگو به تاک
هنوز ازخیال او پرم
خوشه های هستی ام که خون شده است
مست اوست
بگو به آن زمن کشیده دست
که من هنوز عاشقم..
شهناز اعلامی(ط.ا.نائینی)،شعرنجوای شراب
خلفای اول اسلام عموما نام خود را روی مهر حکومتی نمی نوشتند بلکه پند یا اندرزی
روی آن حک می کردند که به نقل از جرجی زیدان این پندها به ترتیب چنین بودند:
ابوبکر: خدا بهترین تواناست
عمر: مرگ بهترین و شایسته ترین پند است
عثمان: صبرکن وگرنه پشیمان می شوی
علی: پادشاهی خدا راست
نقل از کتاب ایران درچهار کهکشان ارتباطی
هنوزبدرود نگفته ای
دلم برایت تنگ شده است
برمن چه خواهد گذشت
اگر زمانی از من دور باشی؟
هروقت که کاری نداری انجام دهی
تنها به من بیاندیش
من در رویای تو شعرخواهم گفت
شعری درباره چشم هایت
ودلتنگی.....
جبران خلیل جبران
شهیدی که بر خاک میخفت
چنین در دلش میگفت
اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست؟
شهیدی که در خاک میخفت
سرانگشت در خون میزد و مینوشت
دوسه حرف بر سنگ
به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
که بر جنگ!
......... قیصر امینپور
از لب های تو انگار
روییده باران
که خاک را تشنه تر می کند
هر بار که می بارد
..........
هنوزپشت آن پنجره
شب ها پرده سفیدی است
و روزها..تاریکی مطلق
از کتاب نه آواز قناری نه همهمه باد ، ناصر نصیری
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
.....قیصر امین پور،سفر ایستگاه
امروز بیکارم
نه کار عشق دارم
نه کار سیاست
آزاد آزادم.
.....برتولت برشت